سوگ - رقص، آیین و اسطوره در راستای بازآفرینی هویت ملی
- Maryam Amir Farshi

- Feb 25
- 3 min read

در روزها و هفتههای پرالتهاب اخیر در ایران، ویدئوهایی از مراسم سوگواری کشتهشدگان در فضای مجازی منتشر شدهاند که تصویری متفاوت و تکاندهنده از مواجهه با مرگ را نشان میدهند. در این تصاویر، مادران، خواهران، همسران و پدرانی دیده میشوند که در سوگ عزیزان خود، در کنار اشک و اندوه، میرقصند، دست میزنند، نقل و شیرینی بر سر و صورت عزاداران میریزند و با موسیقی و آوا، یاد از دسترفتگان را زنده نگاه میدارند. این تصویر، در نگاه نخست متناقض و حتی غریب به نظر میرسد؛ سوگی که به جای سکوت و فروبستگی، با حرکت و صدا همراه است.
در سنتهای رایج عزاداری مذهبی در ایران، سوگ غالباً با قرائت قرآن، مرثیهخوانی و بازنمایی روایت عاشورا همراه بوده است. این آیینها طی قرنها به بخشی از حافظه فرهنگی جامعه تبدیل شدهاند. با این حال، آنچه در برخی سوگواریهای این روزها دیده میشود، نشانه ظهور زبانی دیگر برای بیان اندوه است؛ زبانی که نه فقط از کلمات، بلکه از حرکت بدن، ریتم جمعی و موسیقی شکل میگیرد.
در بسیاری از آیینهای جمعی، بدن صرفاً ابزاری برای بروز احساس نیست، بلکه رسانهای نمادین در بازنمایی ناخودآگاه جمعی است. حرکتهای موزون، رقص، دستافشانی و حضور همزمان بدنها، نوعی زبان جمعی میسازند؛ زبانی که از طریق آن، جامعه تلاش میکند رنج، فقدان و خشونت را معنا کند. در چنین لحظاتی، بدن عزادار نه تنها حامل اندوه، بلکه حامل روایت است؛ روایتی اعتراضی که از سطح فردی فراتر میرود و به حافظه جمعی پیوند میپیوندد.
رقص در سوگ، اگرچه در نگاه نخست با تصور رایج از عزاداری در تضاد است، اما در بسیاری از فرهنگهای کهن، بخشی از آیینهای عبور از مرگ به زندگی و تبدیل فقدان به معنا بوده است. در این معنا، حرکت بدن تلاشی است برای بازگرداندن تعادل روانی و اجتماعی؛ نوعی مقاومت در برابر فروپاشی معنایی که مرگ میتواند بر یک جامعه تحمیل کند.
ریشههای اسطورهای سوگ در فرهنگ ایرانی
در فرهنگ ایران، این پیوند میان سوگ، حرکت و آیین، سابقهای دیرینه دارد. یکی از برجستهترین نمونههای آن آیین «سووشون» یا سوگ سیاوش است. سیاوش، شاهزاده جوان و بیگناه شاهنامه، نماد قربانی شدن معصومیت در برابر خشونت و توطئه است. در روایتهای تاریخی و مردمشناسی، سوگ سیاوش با آیینهایی همراه بوده که شامل آواز جمعی، حرکتهای آیینی، حضور پررنگ زنان و بازسازی نمادین مرگ قهرمان بوده است.
برخی پژوهشگران میان ساختار این آیین و مناسک سوگواری مذهبی متأخر شباهتهایی مشاهده کردهاند؛ شباهتهایی که میتوان آنها را نشانه تداوم الگوهای فرهنگی در مواجهه با مرگ دانست. با این حال، بازگشت فرمهایی چون رقص، موسیقی و حرکت جمعی در سوگواریهای معاصر، میتواند یادآور لایههای کهنتری از حافظه آیینی ایران باشد؛ لایههایی که در آن، مرگ نه پایان، بلکه بخشی از چرخه باززایی و استمرار زندگی تلقی میشده است.
ناخودآگاه جمعی و بازگشت اسطوره
کارل گوستاو یونگ در نظریه ناخودآگاه جمعی، بر این باور است که اسطورهها و آیینها حامل الگوهای کهنی هستند که در بزنگاههای تاریخی دوباره فعال میشوند. در چنین چارچوبی، میتوان بازگشت برخی فرمهای آیینی در سوگواریهای معاصر ایران را نشانه فعال شدن حافظهای عمیق و تاریخی دانست؛ حافظهای که در زبان، روایت و حرکت بدن در طول قرنها رسوب کرده است.
در فرهنگ ایرانی، اسطورهها همواره نقشی فراتر از روایتهای ادبی داشتهاند و به مثابه ابزار بازشناسی هویت فرهنگی عمل کردهاند. همانگونه که زبان فارسی در طول تاریخ، با وجود تحولات سیاسی و مذهبی، توانسته است به عنوان یکی از مهمترین حاملان حافظه فرهنگی ایران تداوم یابد، آیینها و نمادهای اسطورهای نیز در قالبهای تازه بازتفسیر شدهاند. این تداوم، نشاندهنده توانایی فرهنگ ایرانی در جذب، دگرگونسازی و بازآفرینی عناصر تاریخی است.
سوگ، رقص و بازتعریف هویت فرهنگی
تحول در فرمهای سوگواری معاصر را میتوان نشانه نوعی جستجوی هویتی نیز دانست. به نظر میرسد در برخی از این آیینها، جامعه با رجوع به لایههای اسطورهای و آیینی کهن، در حال بازخوانی مؤلفههای هویت تاریخی ایرانی است. این روند میتواند همزمان با نوعی تقلیل یا حاشیهنشینی برخی الگوهای سوگواری مذهبی متأخر همراه باشد.
در این خوانش، رقص در سوگ نه صرفاً واکنشی احساسی، بلکه حرکتی نمادین برای بازآفرینی حافظه تاریخی است. بدن عزادار در این آیینها به متنی زنده تبدیل میشود؛ متنی که در آن، اندوه، اعتراض، هویت و امید در هم تنیده میشوند. گویی جامعه از طریق حرکت بدن، نقبی به ناخودآگاه فرهنگی خود میزند و از دل اسطورهها، روایتی تازه از خویشتن میسازد.
می توان گفت در این لحظات، سوگ به صحنهای برای بازتعریف هویت فرهنگی بدل میشود؛ جایی که فرهنگ ایرانی، با رجوع به میراث اسطورهای و نمادین خود، تلاش میکند در دل بحران، تصویری تازه از استمرار تاریخی خویش ارائه دهد. در چنین فرایندی، بدن عزادار نه تنها سوگوار فقدان، بلکه حامل حافظهای است که میکوشد در میان ویرانی، امکان باززایی فرهنگی را زنده نگه دارد.
مریم امیر فرشی – ژانویه 2026




Comments